بی قراری های یک ............ م ت ف ک ر
هروقت احساس بدبختی کردی،
نیمه های شب
خودت را هر طور شده به زیر یکی از پل های شهر برسان و کارتن خواب ها را از نزدیک ببین.
بعد به خانه بازگرد، مسواک بزن و بخواب !
هروقت احساس بدبختی کردی،
نیمه های شب
خودت را هر طور شده به زیر یکی از پل های شهر برسان و کارتن خواب ها را از نزدیک ببین.
بعد به خانه بازگرد، مسواک بزن و بخواب !
چه بیهوده دل خوش است به باران های موسمی.... کویر!
انگار هیچ نباید دلخوش شوی... حتی به نداشته هایت!
گاهی چقدر سبک میشوی از سوزاندن خاطرات...
حتی خوش ترین خاطرات هم گاهی لازم است نباشند،
تنها، جای کوچکی در قسمت تحتانی قدامی مغزت برایشان کافیست.
آسمان خیالم عجب آبی است امروز...
نه ابریست و نه بارانی...
اما بال های پروازم خسته اند...طاقت ارتفاع ندارند...
از هیاهوی زمین هم خسته ام...دلم سکوت آن بالاها را می خواهد...
چیزی برای ثبت ندارم.
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست..
و هرچه من نباشم
عمر آفتاب دراز!
سلمان هراتی
همین روزها حرفهای نگفتنی خفه ام می کند،
حتی اگر تمامش را بدانی!
سال هاست منتظر آمدن روزهای بهترم ولی نمی دانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند...
من میخوابم،روز های خوش که آمدند صدایم کنید.